انشا

انشا درباره زنگ ریاضی

در این مطلب از سایت موضوع، انشا درباره زنگ ریاضی برای شما آماده نموده ایم. امیدواریم که مورد توجه شما قرار گیرد.

✍انشا درباره زنگ ریاضی✍

مقدمه:
یادش بخیر، دوران ابتدایی بود. زنگ ریاضی یکی از درس‌هایی بود که همیشه با چالش‌های زیادی برای من همراه بود. اعداد و ارقام در ذهنم رقصی نامنظم داشتند و حل مسائل برایم مثل فتح قله‌ای صعب‌العبور بود.

بدنه:
معلم ریاضی ما، خانم حسینی، زنی مهربان و دلسوز بود. اما هر بار که می‌گفت: “حالا نوبت حل مسئله‌ی شماره…”، قلبم تندتر می‌زد و دستانم یخ می‌کردند.

یک روز، سر کلاس ریاضی مشغول حل مسئله‌ای بودیم که برای من بسیار دشوار بود. مداد را در دست می‌چرخاندم و به اعداد و علامت‌ها خیره می‌شدم، اما گویی هیچ معنایی برایم نداشتند. ناگهان، خانم حسینی کنار نیمکتم آمد و با لحنی آرام پرسید: “مشکلی داری عزیزم؟”

اشک در چشمانم حلقه زد و با صدایی لرزان گفتم: “نمی‌فهمم خانم. خیلی سخته.”

خانم حسینی لبخندی زد و گفت: “نگران نباش. با هم حلش می‌کنیم.”

و با صبر و حوصله، قدم به قدم، مراحل حل مسئله را برایم توضیح داد. از مثال‌های ساده شروع کرد و به تدریج به سمت مفهوم اصلی مسئله رفت. با هر توضیحی که خانم حسینی می‌داد، گویی نوری به تاریکی ذهنم تابیده می‌شد و اعداد و ارقام نظم و معنا پیدا می‌کردند.

بالاخره با کمک خانم حسینی، مسئله را حل کردم. حس شادی و غروری که در آن لحظه تجربه کردم، وصف‌ناپذیر بود. برای اولین بار، طعم شیرین موفقیت در حل مسئله ریاضی را چشیدم.

از آن روز به بعد، نگاهم به درس ریاضی تغییر کرد. دیگر از آن درس وحشتناک و طاقت‌فرسا خبری نبود. با تشویق‌ها و راهنمایی‌های خانم حسینی، کم کم به ریاضی علاقه‌مند شدم و حل مسائل برایم به چالشی لذت‌بخش تبدیل شد.

هنوز هم خاطره‌ی آن روز و صبر و حوصله‌ی خانم حسینی در ذهنم نقش بسته است. او به من آموخت که با تلاش و پشتکار می‌توان بر هر مشکلی غلبه کرد و از چالش‌ها به عنوان فرصتی برای یادگیری و رشد استفاده کرد.

نتیجه گیری:
زنگ ریاضی دیگر برایم کابوسی وحشتناک نبود، بلکه دریچه‌ای به سوی دنیای شگفت‌انگیز اعداد و الگوها بود. دنیایی که هر روز چیزهای جدیدی برای کشف و آموختن به من می‌داد.

✍انشا دوم درباره زنگ ریاضی✍

مقدمه:
صدای زنگ مدرسه در تمام راهروها پیچید و من با قدم‌هایی شتاب‌زده به سمت کلاس درس ریاضی می‌رفتم. امروز قرار بود امتحان نهایی ریاضی را بدهیم و من از اضطراب، دلشوره داشتم. شب قبل تا دیروقت درس خوانده بودم، اما باز هم نگران بودم که نتوانم به تمام سوالات پاسخ دهم.

بدنه:
معلم با چهره‌ای جدی وارد کلاس شد و برگه‌های امتحانی را بین ما پخش کرد. سکوت سنگینی بر کلاس حاکم شده بود و فقط صدای خش‌خش خودکارها بر روی کاغذ به گوش می‌رسید.

سوال اول را خواندم و نفسی عمیق کشیدم. می‌دانستم که این سوال را بلد هستم، اما استرس مانع از آن می‌شد که تمرکز کنم. چند بار سوال را خواندم و دوباره به برگه امتحانی نگاه کردم. ناگهان، گویی پرده ای از جلوی چشمانم کنار رفت و همه چیز را متوجه شدم.

با شور و اشتیاق شروع به حل سوال کردم. مداد در دستم به سرعت حرکت می‌کرد و اعداد و ارقام در ذهنم رقص می‌رفتند. هرچه بیشتر حل می‌کردم، اعتماد به نفسم بیشتر می‌شد و اضطرابم فروکش می‌کرد.

بالاخره به آخرین سوال رسیدم. این سوال کمی چالش‌برانگیز بود، اما من مصمم بودم که آن را حل کنم. با دقت و تمرکز به سوال نگاه کردم و تمام دانشم را به کار گرفتم.

زنگ دوم به صدا درآمد و من هنوز در حال حل سوال آخر بودم. معلم با مهربانی به من گفت که می‌توانم وقتم را اضافه کنم و من با تمام توانم به حل سوال ادامه دادم.

بالاخره سوال را حل کردم و با لبخندی بر لب، برگه امتحانی را به معلم تحویل دادم. حس شادی و رضایت در تمام وجودم بود. می‌دانستم که تمام تلاشم را کرده‌ام و به خودم ایمان داشتم.

چند روز بعد، نمرات امتحان اعلام شد و من با خوشحالی متوجه شدم که نمره عالی گرفته‌ام. این امتحان برای من یک درس بزرگ بود. فهمیدم که با تلاش و پشتکار می‌توانم بر هر مشکلی غلبه کنم و به اهدافم برسم.

نتیجه گیری:
از آن روز به بعد، زنگ ریاضی دیگر برایم کابوسی نبود، بلکه به یکی از درس‌های مورد علاقه‌ام تبدیل شد. فهمیدم که ریاضی فقط اعداد و فرمول‌ها نیست، بلکه دنیایی از منطق، خلاقیت و زیبایی است.

امیدواریم که این انشا مورد پسند شما قرار گرفته باشد.

به این مقاله امتیاز دهید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا