انشا

6 انشا طنز درباره امتحان با مقدمه و بدنه و نتیجه گیری

در این مطلب از سایت موضوع، انشا درباره غذای مورد علاقه من برای شما آماده نموده ایم. امیدواریم که مورد توجه شما قرار گیرد.

✍انشا طنز درباره امتحان✍

مقدمه:
صبح روز امتحان، من با استرس و اضطراب از خواب بیدار شدم. به محض اینکه چشمم را باز کردم، به ساعت نگاه کردم و متوجه شدم که دیر شده است! مثل یک موش از بستر بیرون پریدم و به سمت حمام دویدم. در حین مسواک زدن، متوجه شدم که فراموش کرده‌ام درس بخوانم. آن‌قدر مشغول کارهای روزمره بودم که فراموش کرده بودم امتحان دارم!

بدنه:
بعد از مسواک زدن، تصمیم گرفتم که معجزه قهوه را امتحان کنم. با هر فنجان قهوه، احساس می‌کردم که دانش‌ام بیشتر و بیشتر می‌شود. به خودم گفتم: «اگر قهوه بخورم، مثل یک دانشمند بزرگ می‌شوم!» اما متأسفانه، به جای افزایش هوش، فقط احساس می‌کردم که قلبم دارد از سینه بیرون می‌زند.

بالاخره با عجله لباس پوشیدم و به سمت مدرسه دویدم. در راه، دیدم که دوستانم هم به سمت مدرسه می‌دوند و با خودم فکر کردم: «آیا این‌ها هم فراموش کرده‌اند درس بخوانند؟» وقتی به مدرسه رسیدیم، به همدیگر نگاهی انداختیم و دیدیم که همه عرق‌ریزان و نفس‌نفس‌زنان هستیم.

وارد کلاس شدیم و معلم با لبخند خاصی به ما نگاه کرد. او گفت: «امتحان بسیار آسان است!» وقتی برگه‌های امتحان را توزیع کرد، قلبم به شدت تند تند می‌زد. وقتی برگه را گرفتم، متوجه شدم که سوالات تماماً در مورد موضوعاتی بودند که من اصلاً یاد نگرفته بودم. یک سوال از من پرسید: «معنی کلمه “بی‌خبر” چیست؟» و من با خودم گفتم: «این سؤال که خیلی ساده است! یعنی بی‌خبر از درس خوندن!»

در پایان امتحان، وقتی برگه را تحویل دادم، حس کردم که ممکن است نمره‌ام خیلی بد باشد. اما در عوض، با خودم فکر کردم که حتی اگر نمره‌ام خوب نباشد، حداقل یک تجربه خنده‌دار داشتم. در واقع، هر بار که به امتحان فکر می‌کنم، یاد آن روز خنده‌دار و پر از هیجان می‌افتم و می‌دانم که حتی اگر در امتحان شکست بخورم، همیشه می‌توانم با لبخند به آن روزها نگاه کنم.

نتیجه‌گیری:
امتحان‌ها ممکن است استرس‌زا و دشوار باشند، اما در کنار آن‌ها، لحظات خنده‌دار و فراموش‌نشدنی‌ای وجود دارد که می‌توانیم همیشه با خود داشته باشیم. بنابراین، دفعه بعد که به امتحان فکر می‌کنید، به جای نگرانی، بخندید و از آن لحظات لذت ببرید!

✍انشا طنز درباره کلاس ادبیات✍

مقدمه:
روزی روزگاری، در یک کلاس ادبیات، معلم به ما گفت که امروز می‌خواهیم شعر بخوانیم. من با خودم فکر کردم: «چقدر عالی! شاید یک شعر عاشقانه بخوانیم و من هم کمی احساساتی شوم.» اما وقتی معلم کتاب را باز کرد و شروع به خواندن کرد، متوجه شدم که ما به جای شعرهای عاشقانه، به سمت اشعار عجیب و غریبی می‌رویم که به سختی می‌شد فهمید!

بدنه:
معلم با جدیت گفت: «این شعر از حافظ است. به او بگویید که چرا در این بیت فلان حرف را زده!» من با خودم فکر کردم: «حالا که ما به حافظ دسترسی نداریم، بهتر است پیامک بزنیم!»

سپس یکی از همکلاسی‌ها شروع کرد به صحبت درباره یک شعر عجیب. او گفت: «این شعر به من یادآوری می‌کند که چقدر مهم است که همیشه لبخند بزنیم، حتی اگر وسط کلاس ادبیات خوابمان بگیرد!» همه‌ی ما با هم خندیدیم و این خنده کلاس را پر از انرژی کرد.

در ادامه، معلم به ما گفت که باید یک داستان کوتاه بنویسیم. من با خلاقیتی که از خودم به خرج دادم، داستانی درباره یک موش و گربه نوشتم که به جای جنگیدن، تصمیم می‌گیرند با هم آشپزی کنند. نتیجه این شد که آن‌ها یک کیک موشی درست کردند که همه‌ی ما را به خنده انداخت!

با گذشت زمان، کلاس ادبیات تبدیل به جایی شد که ما نه تنها شعرها و داستان‌ها را یاد می‌گرفتیم، بلکه یاد می‌گرفتیم که چگونه با هم بخندیم و از هر موقعیتی لذت ببریم. حتی یک بار معلم گفت: «بچه‌ها، اگر روزی من در کلاس خوابم ببرد، فقط کافی است یک بیت شعر حافظ بخوانید تا من بیدار شوم!» و ما با خود فکر کردیم: «کاش ما هم از این اشعار بلبل و گل و گیاه یاد بگیریم تا معلم همیشه بیدار باشد!»

نتیجه‌گیری:
کلاس ادبیات به من یاد داد که ادبیات تنها یک درس خشک نیست، بلکه می‌تواند پر از شادی و خنده باشد. ما یاد گرفتیم که نه تنها از ادبیات لذت ببریم، بلکه با همدیگر نیز لحظات خوبی را بگذرانیم. حالا هر بار که به ادبیات فکر می‌کنم، یاد آن روزهای شاد و خنده‌دار می‌افتم و این بهترین خاطره‌ای است که می‌توانم از کلاس ادبیات داشته باشم.

✍انشا طنز درباره امتحان ریاضی✍

مقدمه:
امتحان ریاضی همیشه برای من مثل یک معماست که هیچ‌وقت نمی‌توانم حلش کنم. روز امتحان، همه چیز آماده بود. من کتاب‌هایم را جمع کردم، چند تا مداد نوکی را برداشتم و با عزم راسخ به سراغ سوالات رفتم. اما ناگهان یک اتفاق عجیب افتاد: سوال اول!

بدنه:
سوال اول: “اگر ۲ سیب داشته باشید و ۳ تا به دوستتان بدهید، چه چیزی باقی می‌ماند؟”
من با خودم گفتم: “خب، اگر به دوست من سیب بدهم، که دیگر او دوستی من نیست!”

بعد از آن به سوال بعدی رسیدم. سوال دوم، سه‌ضلعی و چهارتایی و پنج‌ضلعی و هفت‌ضلعی در کنار هم نشسته بودند و من باید تشخیص می‌دادم کدام یکی بیشتر دوست داشت درس بخواند. من که فکر می‌کردم، چرا این شکل‌ها در کلاس همدیگر را سرزنش می‌کنند؟

سوال سوم: “اگر در یک مزرعه ۴۰ مرغ و ۵۰ خرگوش وجود داشته باشد، تعداد پاهای آنها چه می‌شود؟”
من به این فکر کردم که چرا کسی این‌قدر به پاهای خرگوش‌ها اهمیت می‌دهد؟ آیا مسابقه پاها برگزار می‌شود و من بی‌خبرم؟

هرچه جلوتر می‌رفتم، به این نتیجه رسیدم که امتحان ریاضی مثل یک جنگ است. من سلاحی به نام “شانس” داشتم و برای نجات خودم، از آن استفاده کردم. در پایان امتحان، وقتی برگه را تحویل دادم، با خودم گفتم: “خوب، حالا تنها چیزی که می‌توانم امیدوار باشم، این است که معلم برگه‌ام را نبیند!”

در نهایت، بعد از دو هفته انتظار، نتایج امتحان آمد. معلم با لبخند گفت: “تبریک می‌گویم! نمره‌ات ۲ از ۲۰ است!” من هم با افتخار جواب دادم: “به نظرم این نمره هم یک نوع پیروزی است؛ حداقل موفق شدم در امتحان خودم را به چالش بکشم!”

نتیجه‌گیری:
امتحان ریاضی همیشه یک تجربه خنده‌دار و پر از چالش است. اما مهم‌تر از همه، این است که از این لحظات طنزآمیز لذت ببریم و همیشه با دید مثبت به زندگی نگاه کنیم!

✍انشا طنز درباره تلفن همراه✍

مقدمه
تلفن همراه! این وسیله‌ی جادویی که به همه‌جا راه یافته و زندگی ما را به کلی دگرگون کرده است. دیگر مثل قدیم‌ها نیازی به تماس با کسی نداریم؛ کافی است با انگشت‌مان چند بار روی صفحه بچرخیم و یک “سلام” سریع بفرستیم. البته اگر از روی مبل بلند نشویم، که نیازی به این کار هم نیست!

بدنه:
تلفن همراه ما به ما دوستان جدیدی معرفی کرده است: دوستانی که همیشه در کیف یا جیب‌مان جا می‌شوند! بله، ما دیگر نیازی به دیدار حضوری با دوستان‌مان نداریم. آن‌ها می‌توانند با ما از طریق پیام‌های گروهی و استیکرهای خنده‌دار در تماس باشند. البته این تماس‌ها به‌قدری مکرر می‌شوند که گاهی احساس می‌کنیم در یک مسابقه جهانی قهرمانی “چت کردن” شرکت کرده‌ایم!

علاوه بر ارتباط با دیگران، تلفن همراه به ما اجازه می‌دهد هر لحظه از زندگی‌مان را ثبت کنیم. آیا شما هم از آن دسته افرادی هستید که صبح‌ها در حال خوردن صبحانه، چند عکس سلفی می‌گیرید؟ خودتان را در آینه چک می‌کنید و بعد از آن هم حتماً باید این عکس‌ها را به دنیا نشان دهید! به همین دلیل است که همه‌جا و در هر زمانی، ناگهان دوربین را به سمت خود می‌چرخانیم و با یک لبخند مصنوعی به دنیای مجازی خوشامد می‌گوییم.

حالا اگر کمی هم به ورزش فکر کنیم! ما تلفن‌همراه‌مان را به دست می‌گیریم و مشغول دویدن می‌شویم. البته نه دویدن در پارک، بلکه دویدن در شبکه‌های اجتماعی! ما به‌جای آنکه در طبیعت بدویم، بیشتر زمان‌مان را در دنیای مجازی می‌گذرانیم. کدام یک از ما واقعاً به دویدن در پارک فکر کرده‌ایم وقتی می‌توانیم با یک کلیک، ویدئویی از دویدن در پارک ببینیم؟

نتیجه گیری:
تلفن همراه واقعاً یک ابزار شگفت‌انگیز است. این دستگاه کوچک توانسته است زندگی ما را به طرز عجیبی تغییر دهد. از یک سو، می‌تواند ما را به هم نزدیک کند و از سوی دیگر، گاهی اوقات ما را از دنیای واقعی دور کند. پس بیایید یاد بگیریم که چگونه می‌توانیم از این جادوگر کوچک استفاده کنیم، بدون آنکه فراموش کنیم زندگی واقعی هم باید ادامه داشته باشد.

در نهایت، اگر شما هم مثل من، از قدرت جادویی تلفن همراه‌تان استفاده می‌کنید، حتماً حواستان باشد که وقت‌های خالی‌تان را به ریلکسیشن و تفریح واقعی اختصاص دهید؛ نه اینکه همیشه در حال چک کردن پیام‌ها باشید!

✍انشا طنز درباره دانش آموز تنبل✍

مقدمه:
در یک روز عادی در مدرسه، معلم به کلاس وارد شد و با صدای بلندی گفت: «امروز می‌خواهیم درباره موضوعات مهم صحبت کنیم!» اما در این میان، همه نگاه‌ها به سمت “حسین” بود، دانش‌آموزی که به تنبلی مشهور بود. حسین نه تنها در درس‌ها بلکه در تمام فعالیت‌های مدرسه به تنبلی شهره شده بود!

بدنه:
حسین که همیشه در گوشه کلاس نشسته بود و با یک قلم در دستش، مشغول “استراحت” بود، به ناگاه سرش را بلند کرد و با بی‌خیالی گفت: «معلم، امروز موضوع درس چیست؟» معلم با تعجب جواب داد: «ما درباره تاریخ می‌خواهیم صحبت کنیم!» حسین به آرامی به تخته نگاه کرد و گفت: «تاریخ؟! اوه، این که خیلی خسته‌کننده است! می‌توانیم درباره داستان‌های قهرمانان صحبت کنیم؟ مثلاً داستان قهرمان تنبلی که هیچ‌وقت هیچ کاری نکرد!»

کلاس همه زدند زیر خنده. حسین ادامه داد: «قهرمان ما همیشه در خانه می‌نشست و به جایش یک روبات تنبل درست کرده بود که کارها را برایش انجام می‌داد. او هر روز صبح به روبات می‌گفت: “امروز برو و تکالیف من را انجام بده!” و روبات هم با یک باتری به دور خود می‌چرخید و به خواب می‌رفت!»

معلم که نمی‌توانست خنده‌اش را کنترل کند، گفت: «حسین جان، اگر روزی این روبات درست شود، مطمئناً نام تو را بر رویش خواهند گذاشت!» حسین با لبخندی گفت: «بله، البته که این کار را می‌کنم! البته اگر از خواب بیدار شوم!»

در این میان، حسین به فکری عمیق فرو رفت و با خود گفت: «اگر روزی من از خواب بیدار شوم و کارهای مدرسه‌ام را انجام دهم، شاید این داستان به واقعیت تبدیل شود!»

نتیجه گیری:
در نهایت، این داستان طنز نشان می‌دهد که هرچند تنبلی ممکن است در لحظات کوتاه به نظر جذاب بیاید، اما در واقعیت، تلاش و کوشش ارزشمندتر است. حسین با تمام شوخی‌هایش یادآوری کرد که باید از خواب تنبلی بیدار شویم و به دنبال موفقیت‌های واقعی برویم!

به قول یکی از دوستانش: «تنبلی ممکن است موقتی باشد، اما دانایی و تلاش همیشه ماندگارند!»

✍انشا طنز درباره امتحان مجازی✍

مقدمه:
یک روز قبل از امتحان مجازی، تمام شب را بیدار می‌مانیم و به‌خود می‌گوییم: «امروز واقعاً درس می‌خوانم!» اما نهایتاً با یک فنجان قهوه و یک دست لباس راحتی جلوی کامپیوتر می‌نشینیم و به جای درس خواندن، در حال دیدن ویدیوهای گربه‌های بامزه‌ای هستیم که دارند سوتی می‌دهند. در این میان، به خودمان می‌گوییم: «نگران نباش! امتحان که مهم نیست، مهم این است که گربه‌ها چقدر بامزه‌اند!»

بدنه:
روز امتحان فرا می‌رسد. با این فکر که اگر دیگران امتحان را خوب ندهند، من هم باید خوب بدهم! اما در حین امتحان، صفحه‌ی وب‌سایت امتحان آن‌قدر کند می‌شود که انگار همه‌ی اینترنت در حال جست‌وجو برای گربه‌های بامزه است. ناگهان با خودم می‌گویم: «آیا این امتحان به اندازه‌ی کافی برای اینترنت سنگین است؟»

وقتی بالاخره وارد صفحه‌ی امتحان می‌شوم، حس می‌کنم که باید برنده‌ی یک مسابقه‌ی بزرگ باشم. سوالات به صورت تصادفی به من ارائه می‌شوند و من فقط با یک حس قوی از شانس به آن‌ها جواب می‌دهم. به‌طور مثال، وقتی سوال می‌پرسد: «نسبت سرعت نور به سرعت صوت چیست؟» به‌جای جواب علمی، با خودم فکر می‌کنم: «خود نور هم اگر یک بار امتحان مجازی بدهد، چه می‌شود؟»

پس از پایان امتحان، پیامی از سیستم دریافت می‌کنم که به من می‌گوید: «شما با موفقیت امتحان را به اتمام رساندید!» و من با خود می‌گویم: «واقعاً؟ آیا این به معنای این است که من می‌توانم بدون خواندن درس، فقط با تکیه بر شانس و گربه‌های بامزه به زندگی‌ام ادامه دهم؟»

نتیجه گیری:
در نهایت، امتحان مجازی به من یادآوری کرد که زندگی پر از لحظات طنزآلود است. چه خوب است که بتوانیم در سخت‌ترین لحظات، کمی بخندیم و از آن‌ها لذت ببریم. امتحان مجازی شاید سختی‌های خاص خود را داشته باشد، اما برای من همیشه یک فرصت برای یادآوری این است که زندگی آن‌قدرها هم جدی نیست!

پس از این به بعد، اگر روزی امتحان مجازی دیگری داشتم، مطمئناً با یک فنجان قهوه و ویدیوهای گربه‌های بامزه آماده خواهم شد!

امیدواریم که این انشا مورد پسند شما قرار گرفته باشد.

2.1/5 - (7 امتیاز)

دوره آموزش مکالمه عربی اماراتی با لهجه خلیجی

دوره آموزش مکالمه عربی اماراتی با استاد ریحانه علی؛ یادگیری سریع لهجه خلیجی و مکالمات روزمره.

آموزش زبان عربی

مقالات مرتبط

نظرات 2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا